داستان دریا
حالا برگردم به ماه رمضون پارسال که من در هر سه شب قدر دعای یک نی نی کردم البته من چند سال است که چنین آرزویی دارم ولی پارسال از ته دل دوست داشتم که یک خواهر یا برادر داشته باشم و بالاخره من در سن 12 سالگی و در1392/1/25 دقیقا ساعت 11:14 آبجی دار شدم.دریا وقتی به دنیا اومد 2880 گرم و قدش هم 49 سانتیمتر بود درست مثل یک جوجه . &n...
نویسنده :
دریا
19:27
آن لحظه
اول از همه چیز عکس خواهر کوچولوم که مشغول باژی و حرف زدن با خودش شد تا من و مامانم وبلاگمو درست کنیم همینجوری که تو عکسه لم داده . ...
نویسنده :
دریا
19:27
داستان من
حالا از خودم بگویم من یک مهر امسال به کلاس اول متوسطه ی دوره ی اول(کلاس بعد از ششم)می روم.من شاگرد مدرسه ی فرزانگان(تیزهوشان)اراک هستم و دو تا از دوست های صمیمی خوبم با من قبول شده اند ودیگر لازم نیست دوست جدیدی پیدا کنم. ...
نویسنده :
دریا
19:26
داستان من
من در خرم آباد-مرکز استان لرستان-به دنیا آمده ام وای که نمی دانید شهری است سرسبز مثل یک پارچه ی سبز .کوهی داره که از قله تا تهش پوشیدست از سبزه این سبزه ها مثل مخمل هستند بنابراین اسم این رو مخمل کوه گذاشته اند.
نویسنده :
دریا
19:26
خاطره نویسی
امروز صبح مامانم مرا بیدار کرد تا مراقب دریا باشم و خودش هم رفت بیرون تا خرید کند اما من اواسط ماموریتم خوابم برد و این زبون بسته هی غر زده تا مامانم رسیده و من با صدای در بیدار شدم.بیچاره خواهرم. ...
نویسنده :
دریا
19:26
اولین ها
خواهر کوچولوی من دیشب 1392/5/29 اولین سوپ خود را خورد والان تقریبا یک هفته......... می شه شروع به خوردن فرنی کرده البته توی کارت سلامتش نوشته که باید پایان شش ماهگی این چیز ها را بخورد ولی ما در چهار ماهگی این کار را کردیم زیرا مامان من باید 1 مهر به سر کارش برود آخه اون دبیر است وما هم با اجازه ی مسئولین بهداشت چون دریا شیر خشک می خوره می تونه از همین سن غذا بخوره.
نویسنده :
دریا
19:24





